دلدار

شعر

داستان عشق...

میلاد
دلدار شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

داستان عشق...

رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگیها آنچنانی می شود

انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود

کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود

گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد
گاه جسمت مثل عیسی آسمانی می شود

شب به شب جنگست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی می شود

چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود

صفحه ای از دفترم را باد با خودبرد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود

بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا روانی می شود

کار و بارِ آدم عاشق ندارد اعتبار
مُردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود

#مرتضی_خدمتی



تاريخ : دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 21:12 | نویسنده : میلاد |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.