میخواهمت، چنانکه شب خسته خواب را
میجویمت، چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنمِ سپیده دمان، آفتاب را
بیتابم، آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، تاب را
بایستهای، چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن، عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونان که التهاب بیابان، سراب را
ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیاز ی جواب را
#قیصر_امینپور
برایم هدیه آوردی نگاه آتشین ات را
غزل خواندی و بوسیدم صدای دلنشین ت را
شبی در بسترم گل کردی و تا خواستم....گفتی
خودم پر می کنم با بوسه هایم نقطه چین ت را
شدم مجذوب آغوشت ، شدی محدود آغوشم
دلت را برده بودم می برم این بار دین ت را
چه زیبا می درخشی در لباس سبز زیتونی
اناری کرده ای امشب لبان بوسه چین ت را
شبیه تلخی انگور مستم کن ، خدا حتماً
به لب های تو پاشیده شراب ناب جنت را
تو مثل یک جزیره بکر و زیبایی و دور از من
و بی شک کشف خواهم کرد روزی سرزمین ت را
#داود_قرجه_لو
قلم و دفتر واحساس غزل میگویند
طعم لبهای تو را مثل عسل میگویند
پلک زیبای تو مرزیست میان شب و روز
طوطی طبع سخن، شیخ اجل میگویند
توعقیق یمنی چشم عسلی نازخاتون
گوهر اصل تویی لاف بدل میگویند
وصف خوبی تو هر جاکه روم میشنوم
شرح حالیست که از روز ازل میگویند
باد با روسری و زلف تو غوغایی کرد
همه از موی شبت، شعر و مثل میگویند
چشم زیبای تو زیباست ،دلت خانه ی عشق
من نگویم همه ی اهل محل میگویند
قافیه خوب نشسته به دلم چون چشمت
نه چنان ارگ، که بر روی گسل میگویند
وعده ی چیدن گل از لب لعلت دادی
کار باحرف نشاید به عمل میگویند
مرا ببوس که چشم از کتاب بردارم
مرا ببند که دست از شراب بردارم
کجاست آنکه کنارش شبی خودم باشم
کجاست آنکه کنارش نقاب بردارم
به توبه کردن من هیچ اعتباری نیست
که دست از تو مگر توی خواب بردارم
چگونه پیش تو باشم تو را هدر نکنم
چگونه بوسهی سفت از حباب بردارم
#سیدتقی_سیدی
مجنونم و خــو کرده بـــه هرگز نرسیدن
با این همہ سخت است دل از چون تو بریدن
از تو فقط آزردن و هی کـوزہ شکستن
از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن
دل کفتر ماتم زدہ ای بود که با عشق
کارش شدہ بـی واهمــه از بام پریدن
چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ،
سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن
آن گونه دچارت شدہ یوسُف که خودش هم
افتاده بـــه عاشـق شدن و جامـــه دریدن
اعجاز تو مغرورترین ساحرہ ها را
وادارنمود ست به انگشت گزیدن
تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را
واداشته ای باد صبــــا را بــه وزیدن
ای چـــادر گلدار پریشـــان شده در باد
خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن
برایم بنویس
من توصیف قلمت را دوست دارم
نوشتنت که نیامد برایم بخوان
من صدایت را دوست دارم
حال خواندن که نداشتی در آغوشم بگیر
من گرمای تنت را دوست دارم
آغوش که نشد نگاهم کن
من برق نگاهت را دوست دارم
نگاهت را که گرفتی از من، نرو
من بودنت را دوست دارم
بودن اگر نشد و میرفتی صدایم کن
من اسمم را از زبان تو دوست دارم
محبوب ِ من !
💞
دنیا پر از عطر ِ بابونه است
بیا بودن را اراده کنیم
بیا از سرانگشتان ِ این احساس آویزان شویم
لبریز و مست
تاب بخوریم
دنیا پر از عطر ِ بابونه است
محبوب ِ من !
💞
بیا شگفتی ِ دوست داشتن را
به سینه هامان بسپاریم
بیا ساده باشیم
ساده باشیم و عاشق
#نیکی_فیروزکوهی
مرا به چالش چشمان خویش دعوت کن
دوباره قلب مرا عاشقانه سرقت کن
اگر که از دل من چیزی هم به جا مانده
برای بردن آن هم دوباره همت کن
دو چشم مشرقیت آفتاب مردادی است
در انتشار سحر بی دریغ شرکت کن
بیا و سیب غزل را دوباره از لب خویش
به بوسه های عطش باره باز قسمت کن
من از توابع مهرم تو از تبار غزل
بمان و بیشتر از این به عشق خدمت کن
تو آن پیامبر بی کتاب و معجزه ای
در عشق دین جدیدی بیار و بدعت کن
نگاه گرم تو خورشید بی غروب من است
مرا به چالش چشمان خویش دعوت کن
گفتم که دلتنگم بیـا ای آنکه درمان منی
گفتی کنارم هستی وهموارہ در جان منی
گفتم نمانـدہ در دلم شوری دگر از عاشقی
گفتی اگر لیلی شوم،مجنون و حیران منی
گفتم مرا بـا بوسه ای از عشق مهمانم نما
گفتی همیشه یک بغل از بوسه مهمان منی
گفتم که دیگر بعد تُ نوری ندارد محفلم
گفتی که شمع روشن هر جمع پنهان منی
گفتم بمان با رفتنت مشکن تُ پیوند مرا
گفتی که درعشق وجنون هم عهد و پیمان منی
گفتم که عکست ماندہ در چشمان خیسم تا ابد
گفتی که هرشب تا سحر در اشک چشمان منی
گفتم برایت یک غـزل شاید غزل خوانم شوی
گفتی که خود درشاعری تک بیت دیوان منی
تو بگو دل! که به آهنگ دلت ساز کنم
تو بگو عشق! که من عاشقی آغاز کنم
تو بگو راز! که من بشکنم این قفل سکوت
سرصحبت! به تُ ای محرم دل باز کنم
تو بگو ماه! که من«ماه»بگیرم از شب
پیش تُ! دلبر من به آسمان ناز کنم
تو بگو غم! که من از درد سر ریز پُرم
از کدامین غم دل! آگه این راز کنم
تو بگو شوق! که من پَر بکشم به سوی تو
هر کجا هست دلت! سوی تُ پرواز کنم
تو بگو بخت! که من ز بخت خود دلگیرم
با تُ شاید! گره از فال سیه باز کنم
تو بگو صبر! که من سنگ صبور غصهام
با تُ حتما گل من! زندگی آغاز کنم
تا تُ رفتی"مرگ" هر لحظه نِشانم را گرفت
لذّتِ پرواز در هفت آسمانم را گرفت
بُت پرستم کردی و اُسطوره گشتم در جهان
اینچنین عاشق شدن روح و روانم را گرفت
آمدی آتش زدی من را میانِ شعله ها
مُردنِ تدریجیام، تا اُستخوانم را گرفت
جای جایِ خاکِ دل ردّ نوازشهای تُست
تا به آغوشت رسیدم "دودمانم" را گرفت
با طنابِ عشق ، تا در چاهِ تُ افتادهام
گَرمیِ این سینه و "آتشفشانم" را گرفت
مثلِ قُقنوسی که از خاکسترش برخاسته
عشقت آمد باز چون آتش ، توانم را گرفت
میخواهمت
برایم هدیه آوردی
دلت خانه ی عشق
مرا ببوس
سخت است دل از چون تو بریدن
من بودنت را دوست دارم
بیا ساده باشیم
تو از تبار غزلی
گفتم بمان
تو بگو ماه...
طناب عشق
پست آخر!!!!
گیسو پریشان کن
مرا بخوان
خدا خیر کند آخر شب را
تـو به چشمم شکــری
عالم ، همه عشق است به رنگِ گل سرخ
مرا با خودت یکی کن
قهوه دارد چشمهایت
چشمهایت را مراقب باش
سایت اسلاید اسکین طراح قالب وبلاگ حرفه ای با امکانات عالی











