دلدار

شعر

دلدار | اسفند ۱۴۰۴

میلاد
دلدار شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

وا کن لب شیرین

در باورم از سادگی‌ات شور بریزد
لبخند تو در آینه‌ها نور بریزد

با قند لب و دامن گلدار قشنگت
باید به تنت ابن همه زنبور بریزد

می آیی و گل دور و برت از در و دیوار
همراه صدای دف و تنبور بریزد

وا کن لب شیرین که بخوانی غزلت را
تا هر طرفت شاعر مشهور بریزد

با آمدنت خواسته انگار خداوند
تنهایی دیرین مرا دور بریزد

گفتم که سلامت بدهم ،آمدم اما
ترسیدم از آن لحظه که مامور بریزد!

#سعید_اصلانی



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ | 6:56 | نویسنده : میلاد |


بوسه‌ای خواستم
و گفت لبانت دور است؛
خستگی، ویژگی
بارز شیرازی هاست

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌸🌸



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ | 0:40 | نویسنده : میلاد |

از من چرا رنجیده‌ای؟

ای یارِ ناسامانِ من، از من چرا رنجیده‌ای؟
وی درد و ای درمانِ من، از من چرا رنجیده‌ای؟

ای سروِ خوش‌ بالای من، ای دلبرِ رعنای من
لعلِ لبت حلوای من، از من چرا رنجیده‌ای؟

بنگر ز هجرت چون شدم، سرگشته چون گردون شدم
وز ناوَکَت پرخون شدم، از من چرا رنجیده‌ای؟

گر من بمیرم در غمت، خونم بُتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ای؟

من سعدی درگاهِ تو، عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواهِ تو، از من چرا رنجیده‌ای؟

#سعدی



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 17:57 | نویسنده : میلاد |

دستم نمی رسد به

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده اند ، انار آفریده اند

یک قطره بوی زلف تَرت را چکانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هـزار هـزار آفریده اند

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفریده اند

این است نسبت تو و این روزگار یأس :
آیینه ای میان غبار آفریده اند!

#سعید_بیابانکی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 9:55 | نویسنده : میلاد |

عشق را در چشم او دیدم

یار من در تار مویش صد غزل آورده است
ای بنازم غنچه لب ها را عسل آورده است

نوشدارو از لبانی پسته ای بر زخم دل
مرهمی بر زخم دل ضرب المثل آورده است

روسری وا میکند دل را به یغما می برد
خنده اش را در سبد نه در بغل آورده است

تا پریشان میکند گیسوی پرپیچ و خمش
که ببافد زلف را جنگ و جدل آورده است

مو به مو دیوانه ام میکرد با گیسوی خود
چون که با زنجیر زلفش راه حل آورده است

روزها در آرزوی دیدنش شب تا سحر
حکم قتلم را برای قد قُتَل آورده است

عشق را در چشم او دیدم به آئینش شدم
عاشقی را در مرامش از ازل آورده است



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 0:24 | نویسنده : میلاد |

تو را در شعر بوسیدم

با اشک هایم گونه های من وضو کردند
شب مثل باران کوچه ها را شستشو کردند

وقتی دعایم را خدا نشنید جای من
مردم برای ماندنت هی آرزو کردند

یک شب هوای شرجیِ آغوش من دم کرد
عطر تو را با دست هایم جستجو کردند

آنشب تمامِ کوچه های شهر روشن بود
آیینه را با بغض هایم روبه رو کردند

از ترس بدخواهان تو را در شعر بوسیدم
افسوس! آنها شعر را هم زیر رو کردند

دل پاره شد در سینه ام وقتی که می رفتی
با شعرهایم، زخم هایم را رُفو کردند

بعد از تو هی سیگار، الکل، کوچه گردی ها
این چیزها آخر مرا بی آبرو کردند

#داود_قرجه_لو



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ | 23:10 | نویسنده : میلاد |

کاش که پیدا بشوی....

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی

تو فقط آمدہ بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

انقلابی شدہ در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شدہ رسوا بشوی

من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمہ ی عمر دلم روز مبادا بشوی

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل بہ دریا بزنی، عازم دریا بشوی

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی....!!



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 23:39 | نویسنده : میلاد |

سخت دلتنگم

دورم از تو دورِ دور...! از کهکشان دیدنت
سخت دلتنگم برای لحظه ی خندیدنت

آه ای کابوس تنهایی وخواب هرزه گرد
کی به پایان می‌رسد تعبیر تلخ دیدنت

کوچ گردی کوچه گردم من دراین شهر غریب
کوچه هم دق کرد بعد از رفتن و کوچیدنت

گرچه این دنیا نمی‌رقصد به سازم سالها
کوک خواهد شد دل تنگم دم رقصیدنت

پا بکوبان و بزن چرخی به دور واژه‌ها
تا بچرخد این دل سرمست با چرخیدنت

#اعظم_کلیابی



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 7:23 | نویسنده : میلاد |

طناز و شیداتر شدی 

عاشق دیوانه ات درگیر افکار تو شد
مانده در کار دل و وامانده در کار تو شد

در پی چشمان آهویت دوید و رام گشت
عاقبت دیدی که صیادی گرفتار تو شد

دست در زلف سیاهت بردی و باران گرفت
دشت مست از عطر و بوی ناب گلزار تو شد

درشب دلدادگی ها خوب تابیدی ، چه خوب
ماه هم درمانده ی مهتاب رخسار تو شد

در میان دلبران ،طناز و شیداتر شدی
عاشقی با یک دل و صد جان خریدار تو شد

تا ابد دربند احساس تو می ماند دلم
نیست درمانی برای آنکه بیمار تو شد


#اسماعیل_حاج_علیان



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 1:13 | نویسنده : میلاد |

بازی تقدیر

همرنگ دو سیب است دوتا سیب که کال است
هر چشم تو یک پرتره از چشم غزال است

بر عکس قد راست تر از سرو بلندت
موهای تو مجموعه ای از قوس و هلال است

با روی ملک مو نزند صورت زیبات
با اینکه دو تا دوش شما بی پر و بال است

طوری شده مبهوت تماشای تو هستی
انگار که از اول خلقت کر و لال است

این چشم نوازی گل خنده به لب هات
دلچسب تر از جاده ی چالوس - شمال است

امید به وصل تو ولی ای گل نازم
هیهات که آمیزه ای از وهم و خیال است

انگار که حکم ازلی بوده بر اینکه
پیوند میان من و تو امر محال است

عاشق شدن و سعی مدام و نرسیدن
در بازی تقدیر چه مرسوم و روال است

#مسعود_خوبیاری



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ | 6:58 | نویسنده : میلاد |

دلشوره‌ی ما بود

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره‌ی ما بود، دل آرام جهان شد
‌‌
در اوّل آسایش‌مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن‌مان بود خزان شد

زخمی به گل کهنه‌ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم، دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره‌ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد

با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه‌ها کرد و چنان شد

ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی‌ام یک چمدان شد

#حامد_عسکری



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 13:22 | نویسنده : میلاد |

بیا بهانه‌ی سرتاسرِ غزل‌هایم

بیا ترانه ی لبریز از، غزل هایم
بریز طعم عسل را به کام دنیایم

تو ای بهانه ی شادی مگر نمی‌دانی؟!
چقدر بی تو غمینم چقدر تنهایم

بیا که بی تو شکسته پَرِ کبوترِ دل
ببند! بال مرا! حضرتِ مداوایم!

کنار خمره‌ی انگور چشم تو خوبم
نفس‌ترین غزلم! با تو مست و شیدایم

مرا نگاه تو کرده‌ست عاشقِ خالق
تمام هستی و جانم!... امید فردایم

به انتظار تو تن داده‌ام به بی‌تابی
که عطر یوسفی ات میکند زلیخایم

مرا پناه بده در حصارِ آغوشت
بیا بهانه‌ی سرتاسرِ غزل‌هایم

#اعظم_کلیابی



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 7:25 | نویسنده : میلاد |

من نروم ز کوی تو

از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود
مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو

کن نظری که تشنه ام ، بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس ، جز رخ دلربای تو

جان من و جهان من ، روی سپید تو شدست
عاقبتم چنین شود ، مرگ من و بقای تو

از تو برآید از دلم ، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو ، تا که شوم فنای تو

دست ز تو نمی کشم ، تا که وصال من دهی
هر چه کنی بکن به من ، راضی ام از رضای تو



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 9:4 | نویسنده : میلاد |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.