دلدار

شعر

دلدار | دی ۱۴۰۴

میلاد
دلدار شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

یا بِرانم ، یا بخوانم

چشم هایت ، بی محابا می‌‌کند ، دل را خراب
پس نزن آتش به لبخندی در این ویرانه نه!

دست در دست غزل ها ، می‌روی با خاطرات
پا به پای بی وفایی ، آبرومندانه ، نه

هر چه می‌خواهی بکن، جز با سر زلفت کمین
التماست می‌کنم من ، این یکی را شانه ، نه!

تو همان نسرین باغی ، حرف پشتت بیشمار
هیچکس هرگز نخواهد شد منِ پروانه ، نه!

یا بِرانم ، یا بخوانم ، یا بگو گم می‌شوم
می‌روم هر جا بگویی ، از در میخانه ، نه!

خوابهایم عرصه ی دیوانه بازی های توست
یک نفس، هنگامه بازی در شبِ کاشانه ، نه؟

پایکوبان می روی با هر غریب و آشنا
با همه میخندی و با #مطربِ دیوانه ، نه!؟

#میم_ابراهیم_حسینی



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 7:46 | نویسنده : میلاد |

نگران نباش!

نیامدن‌هایت را دوست دارم
مثل آمدن‌هایت ...
نمی‌دانی آن ساعت‌های انتظار چه دلهره‌ی شیرینی
مرا در آغوش می‌کشد
چقدر وسوسه‌ی
رویاهای یواشکی
آن لحظه‌ها را دوست دارم
مثل یک بوسه طولانی است.
نگران نباش به
کارهایت برس
من اینجا
با رویای آمدنت عالمی دارم
که تو آنجا ...
در آغوش هیچکس پیدا نمی‌کنی.

#یاشار_عبدالملکی



تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ | 7:38 | نویسنده : میلاد |

این راز چه‌ شیرین است

احساس اگر عشق است، ابراز چه شیرین است..
من عـــاشقتم گفتن، با ناز چه شیرین است..

هر صــبح بتاباند خــورشید نـــگاهش را،
آن لــحظه کــنار او، آغــاز چه شیرین است..

هر بــار که بنشیند بر چــهره طلسمِ غــم،
با آیه‌ی لبخندش، اعجاز چه شیرین است..

پــروانه تــو باشی و شـمعِ سحرت باشد،
اطرافِ گریبانش، پرواز چه شیرین است..

در جنگلِ ســرسبز و زیـبای صــنوبرها،
هم‌شانه و همگامِ، همراز چه شیرین است..

بازار گلایه داغ، تکلیفِ دل اینجا چیست،
بخشیدن دلــبندِ، لــجباز چه شیرین است..

مستانه تِلو خوردن، تــنها پسِ یک کوچه،
با حـــالِ پریشانی، آواز چه شیرین است..

مــعصوم‌ ترین احساس، در قلب زمان پنهان،
عشق‌است‌وجنون اما، این راز چه‌ شیرین است..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 7:23 | نویسنده : میلاد |

عهد کردم

خواب بودی حیفم آمد با لبت بازی کنم
پیش خود گفتم کمی تمرین خودسازی کنم

پیش خود گفتم نمیخواهم در آغوشت کشم
یا نمیخواهم دگر از لعل شیرینت چشم

عهد کردم اندکی از خود نگهبانی کنم
شوق لمس روی تو درسینه زندانی کنم

عهدکردم نازنینم گرچه با چشم ترم
لذت بوییدنت را از سرم بیرون برم

تا که گفتم چشم تو از سر برون خواهم نمود
یک کلام و والسلام،الا همین بود و نبود

چشم وا کردی نشد عقل خودم راضی کنم
من غلط کردم! غلط کردم!که خودسازی کنم...



تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ | 10:55 | نویسنده : میلاد |

برای امشبی بیا

ای که شده خیال تو همچو کمند موی من
کاش دوباره رو کنی به اشتیاق سوی من
...
بعد تو کافرم به هر ، قبله و هر عقیده ای
تو قبله گاه و کعبه ام نمازم و وضوی من
...
خوشتر ازین کدام شب تا به تو راز دل کنم
همچو کبوتری بیا بال زنان به کوی من
...
من و سکوت و شعر و شب در انتظار آن دمی
که باز می شود لبت به باغ گفتگوی من
...
خمار چشم مست تو، پیاله ها به دست تو
بریز جرعه جرعه می ، گشته تهی سبوی من
...
آینه ی نگاه تو مرا به عرش می برد
برای امشبی بیا به شوق ، روبروی من
...
انار دانه کرده ام رباب و چنگ و عود و نی
مگر که فال حافظت بر آرد آرزوی من



تاريخ : شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ | 9:53 | نویسنده : میلاد |

آتش‌پرستِ عشقم

دستی کشیده باران، بر مشرقِ جبینت
تا بوسه‌ها ربایم، از روی نازنینت

عمری به بی‌قراری، کوچ و سفر نمودم
باشد قرار گیرم، در زلفِ چین چینت

آتش‌پرستِ عشقم، در معبدِ خیالت
خنیاگرِ غمینم، در باغِ یاسمینت

از بوسه‌های گرمت، طرفی اگر نبستم
شاید گلی بچینم، از جَیب و آستینت

گه لطف و مهربانی، گه خشم و سرگرانی
مشتاقِ لطف و مهرت، قربانِ خشم و کینت

خواهی مرا برانی، خواهی مرا بخوانی
بگذار تا بخوانم، آیاتِ کفر و دینت

ای بهتر از رهایی، ای آیت الهی
ای مهر و ماهِ نیکی، انگشتر و نگینت

این عاشقِ بدخشی، از سرزمینِ لعل است
چیزی نمی‌ستاند، جز لعل و انگبینت.



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ | 8:26 | نویسنده : میلاد |

شوق "پرستش"

بی تو در خلوت شبهای غزل میمیرم
بخدا حس غریبی شده دامنگیرم

طرح لبخند تو را بر دل خود نقش زدم
گرچه با قافیه ی بوسه تو درگیرم

پر شده شعر من از زمزمه ی دلتنگی
من که بازیچه ی دست تو و این تقدیرم

خسته ام پای غزلهای خودم می فهمی
من همان نقش دل آرای تو در تصویرم

یوسف مصر دلم باش که در هر رویا
بی ریا تر بکنی در غزلی تعبیرم

همه ی دلخوشی ام یک غزل از چشم تو شد
من همانم که به یک پلک تو جان می گیرم

غم مخور دوره ی هجران که به پایان برسد
می نویسم غزلی تا که کند تفسیرم

در حریم دل تو شوق "پرستش " دارم
بی جهت نیست که از حادثه ها دلگیرم



تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 3:50 | نویسنده : میلاد |

تو بگو آه...

تو بگو دل که بـه آهنــگِ دلت ســاز کنم
تو بگو عشق که مـن عــاشقی آغــاز کنم

تو بگو راز که من بشکنم این قفلِ سکوت
سرِ صحبت به تـو ای محـرمِ دل باز کنم

تو بگو نـاز کـه بـا قیــمت جـان مشتریم
داده دستــور دلــم ســوی ِتــو پرواز کنم

تو بگو آه که مـن خستــه ام از دربه دری
دلِ ویـران شده را بــا تــو سرافــراز کنم

تو بگو غم که من از قِصه ی پر غُصه پرم
تو بیـا تــا کـه خــوشی را به دل آواز کنم

تو بگو بخـت کــه افتـــاده گره پشت گره
با تــو حتـما گـــره از فــالِ سیـــه باز کنم

تو بگو شعر که من شاعر تو سنگ صبــور
آمــدم بـــا غــزلی عشق خـــود ابـراز کنم



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 8:19 | نویسنده : میلاد |

دخترِ زیبـای غـزل

ای دخترِ زیبـای غـزل، پَـر بزن امشب
رنگی بـه الفبـای کبـوتـر بـزن امشب

امشب تـو بیا مثلِ همان کـوچهٔ باران
بـا ضربـه ی آهنگِ دلم در بزن امشب

از نـامِ کبـوتـر خبـری نیست در اینجـا
بر این دلِ بی بال و پَرم سر بزن امشب

عـاشق شدنم قصهٔ یک عمر دروغ است
حرفی بـه من از عشق فراتر بزن امشب

مانندِ نسیـمی کـه "سحر" خـواب ندارد
رقصی بـه غـزل خوانیِ آذر بزن امشب

بر قـابِ خیالم که به تصویرِ تو زیباست
بـا مُهـرِ لبـت واژه ی بـاور بزن امشب



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۴۰۴ | 7:55 | نویسنده : میلاد |

ساقی مـی‌شـوم من نازنین!

دارم از حسّـت، هوایــی می‌شـوم من نازنین!
مثلِ میگـو، مثلِ ماهـی می‌شـوم من نازنین!

پـابـرهـنه، در پی‌ات افتـاده‌ام در کـوچه‌هـا
در فراقت ، بُشْـرِ حـافی می‌شـوم من نازنین!

هـرکه راهـی را نشـانـم می‌دهـد، با صد امید
بی‌درنگ زان سوی راهی می‌شوم من نازنین!

گرشوی فرخنده صبحی،بی‌خبر مهمانِ دل
سـرنهم بر پای، ساقی مـی‌شـوم من نازنین!

می‌شوم مجنون و جورت می‌کشم با افتخار
آنچه گویی،آنچه خواهی می‌شوم من نازنین!

آنـقَـدَر بر لوحِ دل، نقشت کشم با اشتیـاق
مشقِ عشقت را گواهی می‌شوم من نازنین!

حـرمتم را مشکن از حرمان، با من دَم مـزن
چون کبوترهای چاهی می‌شوم من نازنین!

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌



تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 8:55 | نویسنده : میلاد |

طعـم گیلاس

قصـه با طعـم دهان تو شنیــدن دارد
خـواب،در بستر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد

تاک ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احسـاس رسیدن دارد

بیـخ گوش تو دلاویزترین بــاغ خداست
طعـم گیلاس از این فاصله چیــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام، تنگ غروب
دل مـن شـــوقِ در آغوش پریدن دارد

"بوسه"سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب سـرخ تـــو این قصه شنیدن دارد...



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 18:57 | نویسنده : میلاد |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.