دلدار

شعر

دلدار | بهمن ۱۴۰۴

میلاد
دلدار شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

تو صبر گفتی

تمام دلخوشی ام شور عاشقانهٔ توست

دوچشم منتظرم تا همیشه خانهٔ توست

تو صبر گفتی و من خسته از شکیبایی
تمام زندگی ام غرق در بهانهٔ توست

بهانهٔ همهٔ شعرهای من برگرد
بیا که خانهٔ قلبم پر از ترانهٔ توست

دل گرفتهٔ من همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش به آشیانهٔ توست

به کنج خلوت خود همچو ابر می بارم
سرم درون خیالم به روی شانهٔ توست

تو رفته ای و‌من اینجا میان خاطره ها
به هر طرف که نظر میکنم نشانهٔ توست

دل شکستهٔ من از تو عشق می گیرد
کبوترم که امیدم به آب و دانهٔ توست

#شفیعی_کدکنی



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ | 8:30 | نویسنده : میلاد |

انتظار

نیامدن‌هایت

را دوست دارم
مثل آمدن‌هایت....
نمی‌دانی آن ساعت‌های انتظار
چه دلهره‌ی شیرینی مرا در آغوش می‌ کـشد
چقدر وسوسه‌ی ی
رویاهای یواشکی آن لحظه‌ها را دوست دارم...
مثل یک بوسه طولانی است...
نگران نباش
به کارهایت برس
من اینجا با رویای آمدنت عالمی دارم
کـه تو آنجا ،
در آغوش هیچکـس پیدا نمی‌کـنی...!!

#یاشار_عبدالملکی



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ | 7:19 | نویسنده : میلاد |

درمان ندادی بی وفا

🍁🍁

چشم من پنهان برایت گریه میکرد از جفا
ای که دادی درد را ، درمان ندادی بی وفا

با تمام خلق ، بسیار از تو گفتم ای دریغ
جای خوبی های من بدهای من کردی جدا

رسم عشق آن است عاشق جان به قربانت کند
سجده زد دل پای تو ، بی ادعا دل ، مرحبا

زیر پا انداختی دل را ، که آزاری نداشت
عشقمان شد لنگه های کفش های تا به تا

در هوایت بی قراری می کند این دل هنوز
سنگدل آخر گرفتی از من این جان و هوا

بعد از این دیگر نخواهم شد اسیر عاشقی
صحبت عشق آمد آری ، من کجا و توکجا

چیزی از جانم نمانده جز غم و آه درون
"پونه" بودم در مسیرت له شدم زیر دو پا



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 6:42 | نویسنده : میلاد |

من فدای خالقش

دلبرم با چشم هایش دل نوازی میکند
یادمژگانش به قلبم صحنه سازی میکند

پنجه بر مومیکشد آتش به قلبم میزند
تار موهایش چه زیبا نغمه سازی میکند

قد و قامت چون صنوبر درمیانَ دلبران
رنگ رخسارش زگل ها پیش تازی میکند

هرکجاپامی نهد هنگامه بر پا میشود
چشم بددورَ از نگارم یکه تازی میکند

من فدایَ خالقش کز بهر آراییدَنش
وه که در حسن وصفت چه بی نیازی میکند



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ | 23:56 | نویسنده : میلاد |

بسوزان بدنم را

ای وسوسه‌ی داغ! بسوزان بدنم را
بیرون بکش از پاکیِ من خویشتنم را

آماده‌ی غسل بغل و بوسه ام امشب
طاهر نشوم تا نکَنی پیرهنم را

با ناز و نوازش نرسد کار به جایی
با پنجه‌ی خود شخم بزن خاک تنم را

دیوانه‌ی اینم که نبات لب لعلت
تغییر دهد مزه‌ی تلخ دهنم را

گفتند که این عشق تو را می‌کشد آخر
من منتظرم تا تو بدوزی کفنم را

بگذار پناهنده‌ی این وسوسه باشم
بگذار به آغوش بگیرم وطنم را

تا زور زمستان نرسیده به همین تخت
ای وسوسه‌ی داغ! بسوزان بدنم را



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ | 7:8 | نویسنده : میلاد |

رفته ای، خاطره ات هست...

می نویسم همه ی آنچه به من دادی را
شعر پر می کند این خانه ی اجدادی را

شب فرا می رسد از راه و خدا میپوشد
زیر موهای تو سرتاسر آبادی را

بوی در باد رهای تو می آموزاند
به من و زندگی ام شیوه ی بر بادی را

رفته ای، خاطره ات هست که تکرار کند
عصرها جمله ی ” از چشم من افتادی ” را

گفتی آزادی و من مانده ام اکنون چه کنم
بی تو در کنج قفس این همه آزادی را

#رامین_عرب_نژاد



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ | 13:29 | نویسنده : میلاد |

قهوه‌یِ چشمت بچشانم

زلفت ز نسیمِ سحری تاب گرفته‌ست
یعنی دلِ من دامنِ مهتاب گرفته‌ست

از نازِ نگاهت دلِ من شعله‌ور افتاد
آیینه‌ی جان، رنگِ تو را قاب گرفته‌ست

هر بار که از کوچه‌ی ما می‌ گذری تو!
یعنی دلِ من آتشِ بی‌خواب گرفته‌ست

لبخند تو بر جانِ جهان طرح کشیده‌ست
بیچاره دلم رونقِ مرداب گرفته‌ست

با لهجه‌ی چشمانِ تو عالم شده عاشق
دنیا ز تو تعبیرِ خوشِ خواب گرفته‌ست

با خنده‌ی شیرین تو این باغ شکوفاست
گل، رنگ ز لبخندِ تو، چون آب گرفته‌ست

با ما بنشین، قهوه‌یِ چشمت بچشانم
این وعده اگر هست، چه نایاب گرفته‌ست

در برق نگاهت اثرِ مهرِ شهاب است
هر ذره‌ی شب روشنیِ ناب گرفته‌ست

سید محمد باقر کاظمی'شهاب'



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ | 9:20 | نویسنده : میلاد |

من طاقت مردن ندارم

اندازه ی آغوشت از این سرزمین کافی است
بعد از خدا تنها تو ماندی و...همین کافی است

از قهرهایت رد شدم، اما جدایی... نه!
انبوه ترکش هایم از میدان مین کافی است

رگ های شعرم را به دست تیغ ها نسپار
خونی که جاری شد کف حمام فین، کافی است!

گیسو پریشان کردی و موّاج شد بندر
طوفان ِآن سونامیِ موج آفرین کافی است

وقتی " سلام" و " سیب لبخند " تو را دارم
بر سفره ی عیدم همیشه پنج سین کافی است !

ای تک دلیل ِواضح ِزیبایی هر عکس!
گلخنده ات در قاب تنگ دوربین کافی است

تا نیمه گفتی : " دوستت...:" پر پر زدم از شوق!
من طاقت مردن ندارم، نقطه چین کافی است.

#محمد_علی_نیکومنش



تاريخ : جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ | 7:0 | نویسنده : میلاد |

نمی‌دانم چرا...

روز اول، بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم، آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم، وای! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم، دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
این غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای، آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد، خدا!
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش، خانه‌خرابم کرده بود،
با تبسم، حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را، نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش، به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد، چه بارانی گرفت آن‌شب، ولی
بی‌‌من، او بارانیش را، پا شد و پوشید و رفت

روز آخر، بی‌دعا، بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ | 22:57 | نویسنده : میلاد |

مهربانی هم بلد بودی

آمدی در خواب من، دیشب چه کاری داشتی؟
ای عجب از این طرف ها هم گذاری داشتی

راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی

مهربانی هم بلد بودی، عجب نامهربان
بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی

سر به زیر انداختی و گفتی آهسته سلام
لب فرو بستی، نگاه شرمساری داشتی

خواستم چیزی بگویم، گریه بغضم را شکست
نه نگفتم، سال ها چشم انتظاری داشتید

با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش
سر به دوشم هق هق بی اختیاری داشتی

وقت رفتن بغض کردی، خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی

صبح بود و گل هوای خانه را پر کرده بود
کاش میشد باز در خوابم گذاری داشتی

عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن، سکوت
دل خوش از اینکه شبی، با او قراری داشتی

#شهریار



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ | 6:49 | نویسنده : میلاد |

کنارم باش

‌لبم روی لبانت ماجرای دیگری دارد
‌شکوه حل‌شدن در تو، نمای دیگری دارد

‌تب و تابم به این پیچیدگی‌ها برنمی‌تابد
‌در آغوش‌ات تن من انحنای دیگری دارد

‌تو را باید بدوزم لای اندام نفس‌هایم
‌که این دیوانه‌گی حال و هوای دیگری دارد

‌کنارم باش تا جشن غزل برپا شود در شهر
‌نماز این چنینی اقتدای دیگری دارد

‌بزن میلودی دل‌خواهِ جان عاشق خود را
‌ گلوی آسمان امشب صدای دیگری دارد

‌غزل امشب درون سینه‌ام دلتنگ می‌رقصد
‌گمانم سوژه‌ی دردآشنای دیگری دارد

‌عطش در روح دریانوش من هرگز نمی‌میرد
‌که موج عشق در من اشتهای دیگری دارد



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ | 7:23 | نویسنده : میلاد |

دنیا به کام کیست

دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست
گوشَت به نغمه‌ی که و چشمت به جام کیست

تصویر شاه‌بیت درخشان چشم تو
ای عشق! مطلع غزل ناتمام کیست

گودال آب و عکس تو ای ماه! ای دریغ
زیبایی حلال تو امشب حرام کیست

من بوی گل شنیده‌ام از باد هرزه‌گرد
جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست

من آه ، من ملال ، من افسوس ، من دریغ
از دیگران بپرس که دنیا به کام کیست

#فاضل_نظری



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ | 0:28 | نویسنده : میلاد |

چشم تو یاد من افتاد

باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل
قلمی دست من افتاد به اصرار غزل

مبحث هندسه و یک ورق کاغذ و بعد
محور عشق من و چرخش پرگار غزل

یک جنون در دل من رقص کنان می‌کوبد
سر احساس مرا بر در و دیوار غزل

دوستت دارم و انگار مرا می‌سنجند
لحظه‌ها، ثانیه‌ها باز به معیار غزل

چشم تو یاد من افتاد، خودت می‌دانی
که کساد است در این مرحله بازار غزل

غرق روحانیت عشق تو هستم اکنون
چون که نزدیک شده لحظه افطار غزل

جمله آخر شعرم چه قشنگ است قلم
رج به رج نقش تو را بافته بر دار غزل



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ | 22:36 | نویسنده : میلاد |

در دلم بودی و

هیچ‌کس چشم بہ راہ من دیوانه نبود
هرچہ بر در زدم انگار کسی خانه نبود

راندی از خویشم و من مردن خود را دیدم
کاش تشییع من این‌قدر غریبانه نبود

سر بہ میخانە‌ی یادت زدم اما دیگر
جاے لب‌های تو روی لب پیمانه نبود

در دلم بودی و شرمندہ ز مهمان بودم
که سزاوار تو این خانە‌ی ویرانه نبود

پیش چشم همه ای عشق! جوانم کن باز
تا ببینند که اعجاز تو افسانه نبود

💔💔



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ | 5:34 | نویسنده : میلاد |

یک نفر آمد...

🍃💔🍃
یک نفر آمد به لبخندی سکوتم را شکست
یک نفرآهسته آمد ، پای فردایم نشست

یک نفر آمد که پر بود از تمنا از نگاه
شعر نابی گفت و یک بیت از سرودی گاه گاه

یک نفر آمد که از ناداوریها خسته بود
دیده بر نامردمیها چند وقتی بسته بود

یک نفر آمد که چشمانش پر از الماس ناب
ابروانش چون کمانی سبز با احساس ناب

یک نفر آمد دلم را برد تا آن دوردست
پشت دریایی که شد از موج عشقش می پرست

یک نفر آمد به خوبی در درونم جا گرفت
جان من شد در صفای سینه ام ماوا گرفت

🍃💔🍃



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ | 10:13 | نویسنده : میلاد |

دور هم باشی فقط باش ...

چگونه بِسرایمت
که از این دردِ دلتنگی
از این دل آشوبی
جان به دَربَرَم؟!
تمام فکر و ذهنم درتسخیر توست
به هرچه می نگرم تداعی می شوی
هر چه می نویسم
مسیر واژه ها به تو می رسد
که تهِ تهِ قلبم نشسته ای ..
ای که کلید دروازه های بهشت
در دست توست
بگشای قفل دلتنگی لحظه ها را
رد پایت را بگیر و بیا
اینجا هوا هوای عاشقی ست
من به هوای تو زنده ام
فقط باش و بمان
دور هم باشی فقط باش ...

#باران_قیصری



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 7:38 | نویسنده : میلاد |

تب کرده ام از عشقت

پنهان نکن آن صورت شکل پری ات را
خال و خط موزون ز نقصان بری ات را

کرده ست دو چندان هنر رقصت عزیزم
جذابیت و خوشگلی دختری ات را

ست کرده ای انگار که با رنگ دو چشمت
فیروزه ی الصاق به انگشتری ات را

در موج سر موی تو این دل بشود غرق
وقتی که کنی وا گره روسری ات را

تأیید کند دوست و دشمن به نگاهی
از نسترن باغچه زیباتری ات را

کشته است مرا آنهمه اطوار و ادایت
کم کن گل من یک کم از آن دلبری ات را

در سینه ی من مرتبه ات سخت بلند است
شاهی که کنی تا به ابد سروری ات را

تب کرده ام از عشقت و تنها تو توانی
تا خوب کنی حال من بستری ات را

بی شک متضرر شود آنکس که عوض کرد
با هر دو جهان یک نگه سرسری ات را

#مسعود_خوبیاری



تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ | 23:8 | نویسنده : میلاد |

بانوی شرجی

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم
باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی

#محمدحسین_بهرامیان



تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ | 12:28 | نویسنده : میلاد |

سخت است تو نباشی

سخت است دلم پیش تو باشد تو نباشی
احساس غزل خوان تو باشد تو نباشی

سخت است که محدودہ ی ممنوع خیالم
جولان گه افکار تو باشد تو نباشی

تحریم بدی شامل حالم شود آنروز
فکرم همه آغوش تو باشد تو نباشی

دریای نمک پر شد و سخت است برایم
هر لحظه دلم شور تو باشد تو نباشی

میترسم از این بال که در لحظه ی پرواز
زنجیر به رویای تو باشد تو نباشی...



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ | 18:39 | نویسنده : میلاد |

قاشق از راه رسید

بیا شبیه دو حبه قند

شانه به شانه
دل به چای بزنیم
آن قدر دور سر هم بگردیم
بگردیم
که ندانیم
این شیرینی
بیشتر از کداممان است
نترس
پس ِ این سرگیجه ی تلخ
حل شدنی عاشقانه هست
آخرش هر دو آهسته
از این که تو منی
یا من تو
کف استکان آرام می خندیم
خیال کن وسط دریا گم شده ایم
موج اول من تو را می بوسم
موج دوم تو
چشم هایت را ببند و محکم
بغلم کن
زود باش
قاشق از راه رسید

#رسول_ادهمی
‌‌

💞



تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ | 8:32 | نویسنده : میلاد |

گناهش با من

تو بگو وصف لب یار ، گناهش با من
تو بخوان نغمه ی دلدار ، گناهش با من

تو بیا مست در آغوش من و دل خوش دار
مستی ات با بغلت هر دو گناهش با من

تو مرا گرم بخوان گرم بگیرم در بر
مردمان هر چه بگویند ، گناهش با من

تو بمان در بر من محرم اسرارم باش
گر بگویند گناه است ، گناهش با من

#حسین_منزوی



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 12:38 | نویسنده : میلاد |

یک سینه سخن دارم

در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ، اینبار که می آیم

در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ، اینبار که می آیم

هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم ، اینبار که می آیم

خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ، اینبار که می آیم

سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری
در سایه دیوارم ، اینبار که می آیم

باور کن از آن تصویر آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ، اینبار که می آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ، اینبار که می آیم

#حسین_منزوی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 7:27 | نویسنده : میلاد |

همه آشنا تـویی

با من غریبـه‌ ای! و همه آشنا تـویی
دردِ منی ؛ دوای همـه دردها تـویی

بیهودہ میروی که ز یادت جدا شوم
نبضِ نگاهِ خیسِ مرا ، هر کجا تویی

داغِ نبودنِ تـو مـرا سخت می کشد
اما بـرای کشتنِ من خون بها تـویی

یک کوچه؛ یک نگاہ، مرا بُرد تا جنون
دیگر برای من، همهٔ کوچه ها تـویی

هر چند خالی از منی و پُـر ز دیگران
اما درونِ من تـویی و ؛ بارها تـویی!

پاییزِ رفتنت، مـن و بـاران گریستیم
شاید دلیلِ بغضِ همی ابـرها تـویی!

افتـادم از نفس؛ بـہ تمنای یک نگاه
لطفـاً بیا ؛ که آخرِ این ماجرا تـویی

#مجید_یغمایی



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 0:17 | نویسنده : میلاد |

از  پری  مهتاب‌تر،  جذاب‌تر

آخرین باری که باهم قهوه خوردیم "او" نبود
میز بود و صندلی بود و کسی آن‌سو نبود

محو ِ نم‌نم‌های ِ پشت ِ پنجره، غرق ِ خیال
گویی اصلن با من ِ دلتنگ رودررو نبود

وصف ِ موی ِ او و روی ِ او فراتر از بهار
سنبل این‌‌گونه خرامان، گل چنین خوشبو نبود

"سعدی" ِ شیراز در زیبایی‌اش بیتی نداشت
وصف ِ او در شعرهای ِ "خواجه" و "خواجو" نبود

مثل ِ چشمش کهربا نه، یشم نه، فیروزه نه
این‌چنین گنجینه ای در معبد ِ هندو نبود

بس که آن زن/بور بود آن شهد و آن شیرین لبی
شک ندارم جرعه ای در طاقت ِ کندو نبود

از پری مهتاب‌تر، جذاب‌تر، نایاب‌تر
گرچه افسون بود و افسانه ولی جادو نبود

ماه بود و چشم‌هایش چون دو دریاچه شراب
مست چون مژگان ِ نازش رقص ِ بال ِ قو نبود

"ماه" بود و "دلبر" و "آهو"ی ِ کرمانشاه ِ عشق
گرچه نامش اختصاری "میم. دال/آهو" نبود

سایه روشن بود و با من بود و از من دور ِ دور
آن‌قدرها دووووور که نزدیک‌تر از او نبود

کافه چی من را صدا زد، گفت وقت ِ رفتن است
چشم وا کردم کسی جز "هیچ‌کس" آن‌سو نبود

این غزل جا مانده بود از عهد ِ عشقی گم‌شده
قصر بود و شاه ِ شاهان بود و شهبانو نبود ..



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ | 5:40 | نویسنده : میلاد |

آمدم دل بدهم

آمدم دل بدهم رفتی ؛ حالا چه کنم؟
با دلی سوخته لبریزِ تمنا چه کنم؟

به کجا می‌شود از معرکه عشق گریخت
نگهت کرده مرا واله و شیدا چه کنم؟

دلم از دست برفت از غم و اندوهِ فراق
دلِ شاعر شده بازیچۀ دنیا چه کنم؟

مانده تنها دل من گوشۀ دیوار دلت
پشت پس کوچۀ شب با دلِ تنها چه کنم؟

بیت و مصراع و تخلص همه در دست شما
به خدا خون چکد از جان غزل‌ها چه کنم؟

بازکن پنجرۀ دل که ببینی شده‌ام
با جهانی غم و حسرت منِ رسوا چه کنم؟

بی گمان این غزلم آنچه دلم خواست نشد
من شدم مرثیه‌ خوان دلِ سودا چه کنم....؟



تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 6:44 | نویسنده : میلاد |

چه کنم؟

امشب افتاده به جانم تب یادت چه کنم ؟
من ندارم به غم حجر تو عادت چه کنم ؟

روزگاریست که دیوانه و بیمار تو ام
مانده ام گر تو نیایی به عبادت چه کنم ؟

گشته کابوس شبم دست تو در دست رقیب
آتشم می زند این حس حسادت چه کنم ؟

هر دری بود زدم تا تو بمانی که نشد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت چه کنم ؟

عمر و جانم به فدایت همه ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت چه کنم

تا به دل مهر تو برخاست، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت چه کنم

پریناز_جهانگیری



تاريخ : یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ | 8:50 | نویسنده : میلاد |

تکرار تو...

تکرار تو ....
بنفشه‌ ای غمگین است
در دامن یاس های باغچه
مثل
رقص کولی سرگردان بین آب و آتش
که پیش از تو، گلویم
با عطسه‌ی زمستان یخ می بست
نمی دانستم برف
چرا سفید است،
و چرا انعکاس صدایت هر بار
برفها را پارو می کند
ببین!!!
کلمات تب کرده‌ام
زردی کاغذ را نشانه رفته‌اند
مثل تو که
به شبانه‌هایم پیچیده ای

#رویاسامانی



تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 5:38 | نویسنده : میلاد |

خدا عاشق چشمان تو شد

خواب دیدم که خدا عاشق چشمان تو شد
اشک ریزانِ دعا، دست به دامان تو شد

مات و مبهوتِ از این خلقت زیبای عجیب
آسمان را به تو بخشید و گُل افشان تو شد

روسری از سر تو رفت عقب، ماہ گرفت
ماہ پَرپَر شد و پَژمرد و به قربان تو شد

چه شد این چشم منِ مُلحدِ افسانه پرست
تار مویی ز تو را دید و مسلمان تو شد

با دل سرکش به عاطفه ی خسته ی من
تو چه کردی که دلم گوش به فرمان تو شد

آنقدَر از تو نوشتم همه جا پیش همه
قصّه ی شاعری ام یکسرہ دیوان تو شد

جگرم خون شدہ، ای کاش که می فهمیدی
در خودش گم شدہ بود آنکه غزل خوان تو شد

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ | 9:29 | نویسنده : میلاد |

درد بی درمان

غلط بوده قیاس خنده‌ات با پسته‌ی خندان
و یا تشبیه موهایت به شب‌های بلوچستان

غلط کردم بدون درک از مستی غزل گفتم
و خیلی سرسری گفتم لبت انگور کردستان!

چنان‌لب‌سوزولب‌دوزوچنان‌خوش‌طعم‌و‌خوشرنگ است
لبانت طعنه‌ها می‌زد به چای‌های لاهیجان!

و فهمیدم که‌این"اخم"و "لب"و "موی" ِفرَت یعنی
"الف‌ها" "لام"ها و"میم"های اول "قرآن"!

گُلم با چادرش در"جمعه‌ای" سمت "مصلا" رفت
"غزل" گو شد از آن موقع "خطیب جمعه‌ی تهران"

صدای تق تق کفشت به جانم لرزه‌ای افکند
که در کرمان صدای نعره‌ی آغا محمدخان!

چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون
و بی‌ زر هر که عاشق شد ، گرفته درد بی‌درمان!



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ | 7:27 | نویسنده : میلاد |

قند لازم نیست

به اخمت خستگی درمی‌رود، لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما
- تو از بس ساده‌ای، خوش‌باوری، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب‌های تو شیرین می‌شود شعرم
غزل را با عسل می‌آورم، هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری
بپوشان بافه‌های گیسویت را، بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"
عزیزم، بس کن از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان‌های به‌هم پیوسته‌ات هر یک
جدا دخل مرا می‌آورد، پیوند لازم نیست

#بهمن_صباغ‌زاده



تاريخ : سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 15:23 | نویسنده : میلاد |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.